|
روز عاشورا است يا صبح ازل مشرق الانوار وجه لم يزل مطلع الفجر شب قدر وجود شد برون از پرده هر سرّى كه بود دوش سر خيل رسالت بى رداست چون عزاى خامس آل عباست من چه گويم بارالها روز كيست آن قدر گويم كه روز آن كسى است كه خريدار متاع او خداست خون او را خود خدايش خونبهاست درج عصمت گوهرش را پروريد حق در آن تن روح قدسى را دميد شير نوشيد از زبان مصطفى پرورش دادش دو دست مرتضى مهد جنبانش بود روح الامين رفت در گهواره تا خلد برين روز اول پر گشود او تا فلك بال و پر بگرفت از فرش ملك روز آخر درگذشت از ما سوى رفت با سر تا حريم كبريا از همه كون و مكان دامن كشيد خود خدا داند كجا او أرميد تشنه لب جان داد بر شط فرات خاك درگاهش بشد آب حيات كاروان سالار عشاق خدا است در صراط الله مصباح الهدى است عرش اعلى منزل آب و گلش تا كجا رفته دگر جان و دلش هست دست عالمى بر دامنش ماه و پروين خوشه چين خرمنش قطب هستى نقطه خال لبش گردن گردون اسير زينبش در سپهر معرفت شمس الضحى است در مدار بندگى بدر الدجى است كشتى طوفان گرداب بلا است شاهد محشر شهيد كربلا است عقل حيران، عشق سرگردان كه كيست آنكه نام او حسين بن على است پرده خيمه چو افكند از جمال وجه حق برداشت سبحات جلال سوره توحيد يزدان شد برون قل تعالى الله عما يشركون آفتابى ز آسمان آواره گشت چرخ عصمت آن زمان بيچاره گشت ناگهان عقد ثريا را گسيخت پيش پايش هر چه اختر داشت ريخت آه طفلان گشت سد راه شاه حلقه زد چون هاله گرد روى ماه نوگلان در پيش آن عاليجناب ريختند از نرگس چشمان گلاب كاى پدر شايد ز ما رنجيده اى بس كه بانگ العطش بشنيده اى هين مرو بابا فدايت جان ما پا بنه بر ديده گريان ما اشك و آه جمله را با اين كلام داد پاسخ كه عليكن السلام چون وداع شاه با زينب رسيد محشرى اندر حرم آمد پديد زينب اى اعجوبه صبر و ظفر دخت رد الشمسى و شق القمر اى بلند اختر چكيده عقل و دين دخت زهرا و اميرالمؤمنين نى فقط شمس و قمر را دخترى بلكه ناموس خداى اكبرى روى زانوى نبى بنشسته اى اندر آغوش على پرورده اى شير از پستان عصمت خورده اى گوى سبقت را ز عالم برده اى زين اَب هستى اگر در خانه اى گنج حقى گرچه در ويرانه اى همدم و همراه سلطان وجود با امين الله در غيب و شهود آمد آندم راه را بر شه ببست سوز آهش قلب عالم را شكست مهلتى اى زينت عرش برين جز تو سبطى نيست بر روى زمين اى تو تنها يادگار جد من مى رود با رفتن تو پنج تن مهلتى اى شمع جمع اولين وى ز تو روشن چراغ آخرين مى روى آهسته تر مركب بران مى رود با رفتنت جان از جهان گفتنى ها را به خواهر شاه گفت زان مسيحا دم گل زهرا شكفت با زبان حال با بنت رسول گفت اى پرورده دست بتول هان نپندارى كه پايان يافت راه راه ما را منتهى باشد اله رفتم و هستى تو مير كاروان اين امانت را به جد من رسان پاسدارى كن پس از من از حريم خود نگهدارى كن از در يتيم غنچه نشكفته باغ مرا كن تو با خار مغيلان آشنا اين يتيمان را كجا آرامش است مشعل شام غريبان آتش است روز پيك حق تو در بازار باش شب پرستار تن بيمار باش دختر رنجور اگر بيدار شد خواب ديد و تشنه ديدار شد چون به ديدارم سپارد جان پاك در خرابه گنج را بسپر به خاك هر كجا باشى دلم همراه توست اين سر خونين چراغ راه توست زان سفر چون ديد نبود چاره اى رفت زينب جانب گهواره اى شيرخوار آورد آندم در برش تا كه قرآن را بگيرد بر سرش چون كلام الله را بر سر گرفت سرور دين افسر از اصغر گرفت طفلى افسرده دل و خشكيده لب بر سر دست پدر در تاب و تب خواست تا بوسد لب خشك پسر تير كين بوسيد حلقش زودتر شه رخ از خون پسر نمود گلگون چهره خورشيد غرق خون نمود ارغوانى رخ ز داغ اكبرش لاله گون گشتى ز خون اصغرش نازمت اى برده از عالم سبق خون تو شد آبروى وجه حق پس به سوى آسمان آن خون بريخت رشته صبر ملائك را گسيخت غنچه نشكفه اى پژمرده گشت قلب عالم از غمش افسرده گشت بر ذبيح عشق خواند آن دم نماز عقل حيران شد از آن راز و نياز با نمازى كه بر آن پيكر گذاشت پرده هاى عرش را از هم شكافت بانگ تكبيرش بر آن گلگون پسر زد به جان عالم امكان شرر گنج هستى را به زير خاك كرد خاك را تاج سر افلاك كرد گلشن خلقت از اين غنچه شكفت راز هستى را عيان كرد و نهفت دل نمى كند از كنار تربتش تا خطاب دع بشد از حضرتش پس ز جا برخاست بر زين زد قدم با قدر گفتا قضا جف القلم شاه چون بر پشت مركب جا گرفت عرش بر كرسى زين مأوى گرفت ذو الجناح آندم براق راه شد ذو الجناحين از دو پاى شاه شد از دو زانوى شه دين پر گرفت شهپر روح القدس دربر گرفت طاير توحيد در پرواز شد شهسوار عشق ميدان تاز شد كرد عزم شهريار آن شهريار گشت صحرا از قدومش لاله زار فرش زير پاى شه رخسار حور بر سر شه افسر الله نور مهر تابان از جمال او خجل عقل فعال از كمالش منفعل نور حق را شمع رخسارش مثل طلعتش آئينه صبح ازل ملك امكان خطه فرمان او گوى چرخ اندر خم چوگان او نيست شد در هستى او هر چه بود همچو ماهيات در نور وجود انبياء و مرسلين در هر طرف بهر ياريش دل و جان روى كف پيش روى وى ملائك سر به دست ليك او سرگرم سوداى الست پيك نصرت آمد و دادش جواب هين مشو بين من و ربم حجاب چون خريدار ولاى او شدم عاشق كرب و بلاى او شدم شه سوار و زينبش اندر ركاب چون مهى تحت الشعاع آفتاب او چو شمع و خواهرش پروانه بود هر دو را از سوختن پروا نبود ديد چون خالى است جاى مادرش جاى مادر خواست بوسد حنجرش بوسه زد چون بر گلوى خشك شاه گشت هم آغوش آندم مهر و ماه بر گلوى خشك شاه چون لب نهاد آتشى اندر دل زينب فتاد كاين گلو را مصطفى بوسيده است مرتضى آن را چو گل بوييده است چشمه جوشان عشق ذات هوست پس چرا خشكيده يا رب اين گلوست پس ببوسيد و به ميدان شد روان سنگباران شد تن جان جهان سنگ كين چون بر جبين شه نشست حق نما آئينه اى درهم شكست روز شد بر اهل عالم شام تار منكسف شد شمس در نصف النهار در حجاب خون نهان شك ماهتاب از خسوف ماه بگرفت آفتاب دامنش را بر كشيد و ناگهان گشت سرّ مستتر حق عيان سينه اى كو مخزن توحيد بود برتر از ترسيم و از تحديد بود سينه يا گنجينه گنج وجود رازدار عالم غيب و شهود مظهر اعلاى ستار العيوب پرده دار حضرت غيب الغيوب قلب عالم اندر او بگرفته جا وه چه قلبى خانه ذات خدا دل مگو جان جهان در او نهان دل مگو نور خدا از او عيان دل مگو گنجينه علم و يقين مخزن اسرار رب العالمين ناگهان تيرى برون شد از كمان خورد بر قلب شه كون و مكان منهدم شد قبله كروبيان گشت ويران كعبه لاهوتيان خون ز قلب عالم امكان چو ريخت ناگهان شيرازه قرآن گسيخت خون دل را چون به گردون برفشاند عالم و آدم به خاك غم نشاند بر ملائك شد عيان سر سجود كاين چنين گوهر به كان خاك بود ؟ فى سبيل الله خونش را بداد افسر ثاراللهى بر سر نهاد زينت خلد برين شد خون او خون مگو نقش و نگار عرش هو پس به حال سجده بر خاك اوفتاد تربتش شد خارق سبع الشداد شد جگر تفديده از سوز عطش رفته نور از چشم و خشكيده لبش شرحه شرحه دل ز داغ دلبران قطعه قطعه تن ز شمشير و سنان بود بسم الله و بالله ورد او در هياهو خلق و او در ذكر هو واى از آن ساعت كه او در قتلگاه جان بداد و ديده ها بر خيمه گاه پيش چشمش عترت دور از وطن از قفا مى شد جدا سر از بدن عرش مى لرزيد و كرسى مى تپيد از فلك در ماتمش خون مى چكيد بود تسليما لامرك بر لبش يا غياث المستغيثين مطلبش ارجعى بشنيد آن دم از خدا با لب خندان سر از تن شد جدا سر مگو سرّ خدا در آن نهان تن مگو روح خدا در آن روان آن خداوندى كه او را آفريد قبض روحش كرد و جانش را خريد مطمئن نفسى به حق پيوست و رفت او طلسم خلق را بشكست و رفت شد غبار آلود روى عقل كل مو پريشان جامع الشمل رسل پا برهنه پايه كون و مكان سر برهنه سرور پيغمبران خون بجوشيد از زمين و آسمان غرق ماتم شد جهان بيكران انبياء سرگشته در آن سرزمين گوئيا گم گشته از خاتم نگين اولياء بر سينه و بر سر زنان بارالها كو نشان بى نشان اندر آن غوغا و در آن شور و شين گفت زينب ناگهان هذا حسين بانگ يا جدّا چو از دل بركشيد قلب عقل كل ز آه او تپيد رو به جدش كرد و گفت اينجا نگر كاين حسين توست در خون غوطه ور آنكه روى سينه پروردى به ناز بر سر دوشت نشاندى در نماز اين تو و اين غرقه در خون پيكرش مى روم شايد كنم پيدا سرش يوسف زهراست اندر كنج چاه يا ذبيح الله اندر قتلگاه گوى سبقت برد اندر روزگار كنز مخفى شد به دستش آشكار گفت يا رب اين عمل از ما پذير در ره تو او شهيد و من اسير زان شهادت حق و عدل آباد شد زين اسارت عقل و دين آزاد شد شرح اين ماتم نگنجد در بيان هم قلم بشكست و هم كل اللسان ما يرى ما لا يرى بر او گريست جن و انس، ارض و سماء بر او گريست تا صف محشر عزاى او بپاست اوست ثار الله خدا صاحب عزاست همچو قرآن خاك قبر او شفاست سجده گاه انبياء و اوصياست چون نباشد بين او با حق حجاب شد دعا در قبه او مستجاب كربلاى او چو عرش كبرياست زائرش چون زائر ذات خداست انبياء در انتظار رخصتند قدسيان صف بسته اندر نوبتند تا به طوف مرقدش نائل شوند در جوار او به حق واصل شوند تا قيامت زنده باشد نام او كل شىء هالك الا وجهه لب ببند آخر وحيد از گفتگو كى بگنجد بحر عشق اندر سبو سروده آيت الله العظمى وحيد خراسانى (دام ظله) در تاريخ 1337 + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 2:21 بعد از ظهر توسط من |
- میرسد ز ره بهار، میرسد ز ره بهاران بهار آرزو، بلبلان ترانه خوان... -- عزیزم بهار چی گل چی بلبل چی؟همهاش سردی و پائیز و دوری و... - کلاً و اصولاً در سرما، گرما بهتر احساس میشه. -- در مورد کلیات و اصولیات و جزئییات با من صحبت نکن! - شما بفرمایین ما در مورد چی با شما بحرفیم؟! -- دربارهی اینکه (پارازیت از راهپله - تاسف که... ای بابا ولش کن. -- ولش کردم که تنها شدم الآن، وگرنه که... (آهنگ گذاشت. ELYA مال سرطانیاس... همچنان داریم گوش میدیم) - همیشه اینقدر همه چیز و جدی میگفت که نمیفهمیدی داره له میکندت یا میخواد موضوع رو عوض کنه و نیتش خوبه. همیشه هم دنبال دلیل کار آدم میگشت. -- راستی یادته چند روز پیش میگفتی داری Troy میبینی؟ یاد بچگیهام افتادم، اون شب رو میگم. من و تو و تاویزیون و یه دنیا خاطره... - خاطرات بچگیمون خیلی ساده بودن ولی حالا حالاها گیرشونیم. -- عزیزم همون سادگیها ست که پابندمون کرده وگرنه که الآن توی این دوره و زمونه تا دلت بخواد آدمهایی هستن که نمیدونن ساده رو با چه دالی مینویسن. - اره جون تو، همه الآن راه راه شدن! --کلاً دوران حیوان بودن گذشت، البته الان همه حیوونن ولی دیگه حیوان پیدا نمیشه. (جنبه داشته باش یه خواب برات تعریف کنم.فحش نده!!) - راستی جات خالی ما رفتیم اصفهان. شهر قشنگیه کلاً. رستورانهاش یکم بیخوده، کافی شاپ آدم واری نداره. موقعیت عکاسی داره تا دلت بخواد. البته بستگی به همسفریهاتم داره. -- مثل اینکه به رستوران و کافی شاپ عادت داری؟ موقعیت عکاسی هم که همون همسفر هر جا باشه موقعیت جوره، خیلی ربطی به اصفهان نداره. (میگه cool! ) - (من کلاً از مدل خوشم میآد، البته جدای از بحث مدلهای دانشگاه نقاشی) میخوای یکی از عکسامو ببینی؟ -- عکساتو زیاد دیدم ولی از عکس دیدن خسته شدم. واقعیت این عکسها کجاست؟ - بیا بریم اونم بهت نشون بدم. تو که نمیآی بیشعور!!! -- عزیزم شرایط سیاسی اقتصادی دست ما رو بسته وگرنه که ما را با شما سفر بسی زیبا خواهد بود. -- راستی به قول یه دوستی عافت عشق وصله. امان از روزگار جدایی. - یادته یه جملهای بود میگفت جدایی اجباره از سرآغاز بگو... ولی به قول این یارو خیلی فرقی نمیکنه هم وصل و شروع، هم جدایی دردناکه -- آخ از روزی که مییای وصل کنی جدا میشه مییای جدا کنی وصل میشه. این دل آخر تکلیف ما رو روشن نکرد. - باید ولش کنی. رهاش کنی. تو هر کار بکنی بدتر میشه. آخرشم تقصیر خودته. (-- گفتم که ولش کردم که روزگارم اینه -- میگه: عکسم دیگه خز شدا.نمیدونم چرا یهو میزنه تو کانال عکس؟) -- متنفرم از شبهای سرد زمستون که همیشه پشتبند سلامش خداحافظی بود. چی میشد کلمهی خداحافظ رو دهخدا اختراع نمیکرد؟ - اه واقعاٌ. تا حالا سر قرارهای بیست دقیقهای رفتی؟ اعصاب آدم رو له میکنه. هنوز نیومده باید فرار کنی. بعضی وقتها با خنده، بعضی وقتها با گریه، ولی همیشهی خدا فرار... -- خوبه باز تو به موقعهایی هم با خنده خداحافظی کردی؛ ما که کلاٌ تیریپ گریه بوده. البته میدونم خندههای گریهنمای تو هم دسته کمی از گریههای خندهنمای من نداره. - دلم میخواد فکر کنم تا خاطرههای اون موقع یادم بیاد. ولی فکر نکرده لحظه لحظهی کوتاهش تو ذهنمه. -- میخوای راحتت کنم؟! چه فکر کنی، چه نکنی، کلاٌ تو فکرته. نمیگم اون تو فکر تو هست، توی فکر تو اون هست. از ارتباط قلبی متنفرم. - جات خالی، باید با ما میبودی اون یه هفته. انگار بود. تو صورتت بود. هر لحظه بود. ولی فقط یک لحظه طول میکشید که بفهمی نیست و هیچ وقت هم نبوده. -- عزیزم سفر که زیاد رفتم که بعدش برم توی دیوار. - میگم دیوارم جای بدی نیستا... -- آخ دیوار. مخصوصاً ساعت روی دیوار. یادم نیست چی بود ولی یادمه مهم بود. - دیوار کوچهی ... یه کوچهای که تا حالا نرفته بودم، شده بود تکیهگاهم. برای اینکه برم پایین و از پایین به بالا نگاه کنم. حالا تو کدوم دیوار بریم؟ -- ببین از دیوار ما رو به کجا کشوندی!به زمین، توی پارک، روی صندلی. - زمین کجاش بود؟ تا اونجایی که من یادم میآد هممون رو هوا راه میرفتیم. البته من که دماغم یکم نگهم داشته بود پایین. (صبر کن برات تعریف میکنم یعنی چی) -- اون که آره، زمینی نبودیم. منظورم این بود که ما رو از ترک دیوار رسوندی به پیچش مو... -- برای اولین بار راحت اسمشو صدا کردی. میشه بگی معنیش چیه؟ دوباره زیادی راحت شدی؟ - نه، این که تعریف کردم مال وقتی بود که کسی به راحتی من کاری نداشت. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 3:43 بعد از ظهر توسط من |
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد یا حسین گفتیم و اشک آغاز شد - آب غروب آفتاب - قدم زدن تنهایی تنها دوری ات سخت است. - آسمان آبی ست، دریا آرام، زمین سبز، ماه امّّا رفته است. دریا چیزی جز یاد تو برایم ندارد. - کدوم سمت دریارو می گی دقیقاً؟ شاید آن سوی ابرها - اونجا که بهشته... شاید هم آن سوی کوهها - راهش دوره سخن راه دور برایم نگو میگرید، سالها. - سال... یکی گذشت سال نه، قرنها میگذرد. - خوشم مییاد دیگه از این یه سال پشیمون نیستم. دلت مطمئن هست از گفتهات؟ - لااقل سعی که کرده بدبخت بسی سالها در سعی بوده *فرزندم،سعیها من و تو رو نمیسازد بودنها ست که سازندهی انسان است. - تو میدونی چطور باید بودن رو تجربه کرد؟ با قلبت، با روحت، با بدنت - اینکه شد سه تا سوال جای یه جواب (روحمان را پرپر نمودید بابا) مانده است هنوز از روح دیرینهات یا که کشتهای بیچاره را؟ - روحم رو، هیچوقت نمیکشم! راحت بگویم، پس بوسیدهای گذاشتهای توی قاب روی تاقچه... - راحتیِ گفتههایت همیشه خوب بوده رابطهات با ناراحتیهاش چطوره؟ - سعی میکنم صلح کنم. رهایت میکنم تا در صلح ساختگیات خوش باشی. - ساختههای شما چطورند؟ ساحته ای ندارم. من و دل بیریا تر از این حرفهاییم. ای کاش من هم مثل تو توان ساختن ساختگیها را داشتم تا بودنش رو سرپوشی به نام نبودن بگذارم. - بودن و نبودنش توی این چهار دیواری که بهش میگن اختیاری فرقی میکنه؟؟ تو چهار دیواری رو توی خاک میبینی، من منظورم چهار دیواری دل صاحب مرده است. آخه عزیزم، از اول هم توی این چهار دیواری خاکی نبود. *امان از دل،فقط دوست میدارد کسانی را٬ که در چهار دیواری خودش پرورانده. - چهار دیواریت زیادی گنده شده، جمش کن سالها بحث من و دل سر همین بود. میگفتم: چرا اینقدر کوچکی؟ جز او هم کس دیگری را راه بده. میدانی چه میگفت؟ میگفت: فضای اضافی برای دلهای ساختگی ندارم!! - کاردستیهای منم جاشونو ساختگی میدونستن،انگار دستم واسه همه رو شده... چرا همه رو با من قاطی میکنی؟ دست تو برای من رو بود عزیزم! - اونم همین رو میگفت. خواهر جونم٬ دیگه چه خبر؟ - مامان جون خوبن؟یه سر بریم پیششون.ببینم خط اتاقت هنوز وصله؟ نمیدونم والّا.... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 2:23 بعد از ظهر توسط من |
Be Patient. Remember, you were good at keeping away from things for safety causes.Be Patient.It'll all be over soon + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 11:39 بعد از ظهر توسط من |
عمر آینهها از ما آدمها بیشتره!
آن روز نشسته بود و خاطراتش را
تعریف میکرد، با اینکه آنها را چندین بار شنیده بودم اما هنوز هم برایم شیرین بودند.
از وقتی مریض شده، دلم زود به زود برایش تنگ میشود.
میخواهم بیشتر با او هم نگاه و هم صحبت شوم. اوایل که تلفن را به دست میگرفت
آنقدر گریه میکرد که نمیفهمیدم چه میگوید.
اما حالا بهتر شده؛ حالا میخندد، خرید میکند و
اخیرا دیده ام که دوباره حیاط را جارو میکند. حرفهایش انگار دل تنگیهایم را میشوید: آدم نباید زندگی کنه، باید با زندگی عشق کنه... یادمه، اون دو روزی که صدام
توی دلم گیر کرده بود نوشتم...ای خدای مهربون، زمان چقدر زود میگذره...
----- تو از
اون آدمهایی هستی که تا 15 سال دیگه هم عوض نمیشن.شاید همهی حرفهات دروغ باشن ولی حالا
دیگه واسه فهمیدنش دیره...من خواب خودم رو میبینم و تو هم رویای
خودت رو + نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 10:58 بعد از ظهر توسط من |
تا در قفس بال و پر خویش اسیر است بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی + نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 2:15 بعد از ظهر توسط من |
خاطرات مثل ثانیه ها می مونن٬ هرچند بار هم که عقربه ی ثانیه شمار از روی آنها بگذره از بین نمیرن اما دیگه هیچ وقت تکرار هم نمیشن.چند روزیه که مثل یه قصه ازشون یاد میکنم٬ مثل یه افسانه٬ مثل یه خواب که هیچ وقت پایان ثابتی نداره. قصه ها همیشه انتها دارن و اون فقط یک بار اتفاق می افته اما هیچ وقت خداحافظی انتها نیست! انتها ممکنه روزها بعد از اون باشه٬ممکنم هست سالها ادامه پیدا کنه. شاید به عنوان مرده ازشون یاد کنم٬ مرده ای که هنوز ردپاش دور و برم می پلکه.
شاید همیشه ناخوداگاه خودخواهانه برخورد میکردم اما دیگه میخوام با آگاهی تمام فقط به فکر خودم باشم.می خوام به این فکر کنم که منم که بباید زندگی کنم. شاید یه جورایی به "زودتر و راحت تر از اونیکه فکرشو بکنم فراموش میکنم" اعتماد داشتم.ولی دروغ بود٬مثل خیلی چیزهای دیگه. اما آیا واقعا فراموشی لازمه تا آدم ها به تنهایی هاشون عادت کنن؟ میدونم شنبه رو تنهام٬تنها تر از خیلی وقتهای دیگه. امسال برگشتم اما حس و حال قدیم از دور و برم رفته. شور و شوقی که باید باشه هنوز ازش خبری نیست.فرهاد هوس سفر کرده ولی سر خودش از همه شلوغ تره!!جوجو هم که هنوز برنگشته!!خاله کوچیکه خیلی به فکرمه ولی داره میره پیش آقا جون٬ منم دلم هواشو کرده ولی فکر نکنم بشه برم!!آخه اینجا کلی کار دارم. مثلا باید برم از اون آقایی که کارام رو داره ردیف میکنه یه تشکر حسابی کنم!! سر سال تحویل التماس دعا + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 10:10 قبل از ظهر توسط من |
tamoom shod.sepordamesh daste yeki ke karesh kheyli dorost tar az in harfast. chon del be del raah dare har fekriro az zehnam biroon mikonam yadame kheyli vaght pish bood ke enghadar khoshaal boodamo be in andaze az khodam ehsaase " omidvaram MEYSAM ino bedoone ke daram vase oomadanesh aamade misham + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 10:23 بعد از ظهر توسط من |
زیر سیگاری پر از سیگارهای نیمه است
زندگی مجموعه ای از کارهای نیمه است می نشینی باز یک چایی...،ولی نه! می روی ذهن این خانه پر از دیدارهای نیمه است با تو هر قصری که در شهر خیالم ساختم خانه ای پوشیده از دیوارهای نیمه است سالهای سال حسرت کشتن و برداشتن حاصلش چیزی بجز انبارهای نیمه است؟ پی نخواهی برد حتی بعد من ، بر من ، دلم ـ خط برجامانده ای از غارهای نیمه است * سالها رفته است انسان رفته تو رفتی و من مثل جا سیگاری از سیگارها «خالی شدم »* (نیما فرقه) + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 11:12 قبل از ظهر توسط من |
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت همیشه رود با خود میوه ای غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت فاضل نظری + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 10:58 قبل از ظهر توسط من |
|
| ||||||