تبليغاتX
شعله’ بیدار

شعله’ بیدار

 یا علی گفتیم و عشق آغاز شد                       یا حسین گفتیم و اشک آغاز شد

- آب

  غروب آفتاب

- قدم زدن تنهایی

  تنها دوری ات سخت است.

- آسمان آبی ست، دریا آرام، زمین سبز، ماه امّّا رفته است.

  دریا چیزی جز یاد تو برایم ندارد.

- کدوم سمت دریارو می گی دقیقاً؟

  شاید آن سوی ابرها

- اونجا که بهشته...

  شاید هم آن سوی کوه‌ها

- راهش دوره

  سخن راه دور برایم نگو می‌گرید، سالها.

- سال... یکی گذشت

  سال نه، قرن‌ها می‌گذرد.

- خوشم می‌یاد دیگه از این یه سال پشیمون نیستم.

  دلت مطمئن هست از گفته‌ات؟

- لااقل سعی که کرده بدبخت

  بسی سالها در سعی بوده

*فرزندم،سعی‌ها من و تو رو نمی‌سازد بودن‌ها ست که سازنده‌ی انسان است.

- تو می‌دونی چطور باید بودن رو تجربه کرد؟

  با قلبت، با روحت، با بدنت

- اینکه شد سه تا سوال جای یه جواب (روحمان را پرپر نمودید بابا)

  مانده است هنوز از روح دیرینه‌ات یا که کشته‌ای بیچاره را؟

- روحم رو، هیچوقت نمی‌کشم!

  راحت بگویم، پس بوسیده‌ای گذاشته‌ای توی قاب روی تاقچه...

- راحتیِ گفته‌هایت همیشه خوب بوده

  رابطه‌ات با ناراحتی‌هاش چطوره؟

- سعی می‌کنم صلح کنم.

  رهایت می‌کنم تا در صلح ساختگی‌ات خوش باشی.

- ساخته‌های شما چطورند؟

ساحته ای ندارم. من و دل بی‌ریا تر از این حرف‌هاییم. ای کاش من هم مثل تو توان ساختن ساختگی‌ها را داشتم تا بودنش رو سرپوشی به نام نبودن بگذارم.

- بودن و نبودنش توی این چهار دیواری که بهش می‌گن اختیاری فرقی می‌کنه؟؟

تو چهار دیواری رو توی خاک می‌بینی، من منظورم چهار دیواری دل صاحب مرده است. آخه عزیزم، از اول هم توی این چهار دیواری خاکی نبود.

*امان از دل،فقط دوست می‌دارد کسانی را٬ که در چهار دیواری خودش پرورانده.

- چهار دیواریت زیادی گنده شده، جمش کن

سال‌ها بحث من و دل سر همین بود. می‌گفتم: چرا اینقدر کوچکی؟ جز او هم کس دیگری را راه بده. می‌دانی چه می‌گفت؟ می‌گفت: فضای اضافی برای دلهای ساختگی ندارم!!

- کاردستی‌های منم جاشونو ساختگی میدونستن،انگار دستم واسه همه رو شده...

  چرا همه رو با من قاطی می‌کنی؟ دست تو برای من رو بود عزیزم!

- اونم همین رو می‌گفت.

  خواهر جونم٬ دیگه چه خبر؟

- مامان جون خوبن؟یه سر بریم پیششون.ببینم خط اتاقت هنوز وصله؟

  نمی‌دونم والّا....

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 2:23 بعد از ظهر توسط من |


Be Patient. Remember, you were good at keeping away from things for safety causes.Be Patient.It'll all be over soon 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 11:39 بعد از ظهر توسط من |


عمر آینهها از ما آدمها بیشتره!

 

آن روز نشسته بود و خاطراتش را تعریف میکرد، با اینکه آنها را چندین بار شنیده بودم اما هنوز هم برایم شیرین بودند. از وقتی مریض شده، دلم زود به زود برایش تنگ میشود. میخواهم بیشتر با او هم نگاه و هم صحبت شوم. اوایل که تلفن را به دست میگرفت آنقدر گریه میکرد که نمیفهمیدم چه میگوید. اما حالا بهتر شده؛ حالا میخندد، خرید میکند و اخیرا دیده ام که دوباره حیاط را جارو میکند.

حرفهایش انگار دل تنگیهایم را میشوید:

            آدم نباید زندگی کنه، باید با زندگی عشق کنه...

 

 

یادمه، اون دو روزی که صدام توی دلم گیر کرده بود نوشتم...ای خدای مهربون، زمان چقدر زود میگذره...


 

-----

تو از اون آدمهایی هستی که تا 15 سال دیگه هم عوض نمیشن.شاید همهی حرفهات دروغ باشن ولی حالا دیگه واسه فهمیدنش دیره...من خواب خودم رو میبینم و تو هم رویای خودت رو

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 10:58 بعد از ظهر توسط من |


 

تا در قفس بال و  پر خویش اسیر است

بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 2:15 بعد از ظهر توسط من |


خاطرات مثل ثانیه ها می مونن٬ هرچند بار هم که عقربه ی ثانیه شمار از روی آنها بگذره از بین نمیرن اما دیگه هیچ وقت تکرار هم نمیشن.چند روزیه که مثل یه قصه ازشون یاد میکنم٬ مثل یه افسانه٬ مثل یه خواب که هیچ وقت پایان ثابتی نداره. قصه ها همیشه انتها دارن و اون فقط یک بار اتفاق می افته اما هیچ وقت خداحافظی انتها نیست! انتها ممکنه روزها بعد از اون باشه٬ممکنم هست سالها ادامه پیدا کنه. شاید به عنوان مرده ازشون یاد کنم٬ مرده ای که هنوز ردپاش دور و برم می پلکه.

شاید همیشه ناخوداگاه خودخواهانه  برخورد میکردم اما دیگه میخوام با آگاهی تمام فقط به فکر خودم باشم.می خوام به این فکر کنم که منم که بباید زندگی کنم. شاید یه جورایی به "زودتر و راحت تر از اونیکه فکرشو بکنم فراموش میکنم" اعتماد داشتم.ولی دروغ بود٬مثل خیلی چیزهای دیگه. اما آیا واقعا فراموشی لازمه تا آدم ها به تنهایی هاشون عادت کنن؟

میدونم شنبه رو تنهام٬تنها تر از خیلی وقتهای دیگه. امسال برگشتم اما حس و حال قدیم از دور و  برم رفته. شور و شوقی که  باید باشه هنوز ازش خبری نیست.فرهاد هوس سفر کرده ولی سر خودش از همه شلوغ تره!!جوجو هم که هنوز برنگشته!!خاله کوچیکه خیلی به فکرمه ولی داره میره پیش آقا جون٬ منم دلم هواشو کرده ولی فکر نکنم بشه برم!!آخه اینجا کلی کار دارم. مثلا باید برم از اون آقایی که کارام رو داره ردیف میکنه یه تشکر حسابی کنم!!

سر سال تحویل التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 10:10 قبل از ظهر توسط من |


tamoom shod.sepordamesh daste yeki ke karesh kheyli dorost tar az in harfast. chon del be del raah dare har fekriro az zehnam biroon mikonam

yadame kheyli vaght pish bood ke enghadar khoshaal boodamo be in andaze az khodam ehsaase "" rezayat mikardam

 

omidvaram MEYSAM ino bedoone ke daram vase oomadanesh aamade misham

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 10:23 بعد از ظهر توسط من |


زیر سیگاری پر از سیگارهای نیمه است

  زندگی مجموعه ای از کارهای نیمه است

  می نشینی باز یک چایی...،ولی نه! می روی

  ذهن این خانه پر از دیدارهای نیمه است

  با تو هر قصری که در شهر خیالم ساختم

  خانه ای پوشیده از دیوارهای نیمه است

  سالهای سال حسرت کشتن و برداشتن

  حاصلش چیزی بجز انبارهای نیمه است؟

  پی نخواهی برد حتی بعد من ، بر من ، دلم ـ

  خط برجامانده ای از غارهای نیمه است

  * 

   سالها رفته است

                      انسان رفته

                                 تو رفتی

                                          و من

 

    مثل جا سیگاری از سیگارها

                                  «خالی شدم »*

 

(نیما فرقه)

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 11:12 قبل از ظهر توسط من |


تصور بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

 

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

 

مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

 

همیشه رود با خود میوه ای غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

 

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار

به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت 

 

فاضل نظری

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 10:58 قبل از ظهر توسط من |


با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان کربلاست

بی اختیار شد قلم را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد "غروب" فرشچیان گریه می کند

با این زبان چه کونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او آنچنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را٬ حروف را

از بس که گریه کرد تمام لحوف را

اما در اوج٬ کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن

پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

برقعی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 10:18 بعد از ظهر توسط من |


+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 0:13 قبل از ظهر توسط من |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

میخواهم و میخواستمت،تا نفسم بود
میسوختم از حسرت عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود،که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

فروغ فرخزاد
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

اشکهای شب
شعله’ بیدار
خلوت دل
سکوت سنگ
شعرو غزل
برف
اشك
چوپان کبوترها
درد دل
در این دیار کسی نداند زبان مرا
خلوت خاموش سکوت
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin